هرچی نوشته بودم پرید.
سلام
خیلی وقته اپ نکردم میدونم خوب نزنید.![]()
از دیروز شروع میکنم که رفتم واسه اون کاری که بهتون گفته بودم .یکی از اشناهای همسری بود با هم رفتیم و باهاش صحبت کردم اونم قبول کرد خیلی خوشحال شدم چون اونجایی که میخوام برم سخت قبول میکنن فقط گفت مدارکتو واسم بیار منم رفتم دانشگاه اما طبق معمول همیشه مدرکم اماده نبود و تو دلم هرچی فحش بلد بودم به دانشگاه و مسئولهاش دادم.![]()
باز رفتم پیش خانومه گفتم مدرکم اماده نیست چیکار کنم تو دلم گفتم الان میگه قبولت نمیکنم اما گفت جات محفوظه و قبول کرد که البته به خاطر همسری.
مدرکم اگه خدا بخواد اسفند ماه میاد و اون موقع کارو شروع میکنم ولی تا اون موقع هم بیکار نمیشینم و درسمو میخونم که ادامه بدم با دوستم هم قرار گذاشتم یه سری کلاسهای زبان بریم که چیزایی که خوندیم یادمون نره.
یادتون باشه گفته بودم عروسیه دوستمه .شنبه با یه سری از دوستام قرار گذاشتیم و رفتیم خیلی ناز شده بود البته خودشم خوشگله ولی مجلسشون خیلی یخ بود جز ما دوستا کسی نمیومد برقصه حتی مادر شوهرش.
خواهر شوهرشم که تو قیافه بود.
طفلی حیف شد تو دوران عقدشم پسر اذیتش میکرد میخواست جدا شه اما خانواده اش نزاشتن به هر حال امیدوارم حالا که رفتن سر خونه زندگیشون خوشبخت بشه و به مشکلی برنخوره.جالب اینجا بود شوهرش باهامون هم کلاسی بود و فکر میکردیم خیلی خوبه اما از ظاهر ادمها نمیشه قضاوت کرد.
بگذریم.
دیروز که همسری دید ناراحتم واسم یه بوت جیر خوشگل خریده بود بهش میگم چرا خریدی من که اینهمه بوت دارم میگه جیرشو نداشتی واست خریدم کیفشم واسم سفارش داده بیارن دستش درد نکنه.
امروزم از صبح کوزت شدم و خونه رو حسابی تمیز کردم .همسریم که ظهر خواب بود جو گیر شدم یخچالو کشیدم جلو و پشتشو تمیز کردم.
چقدر پراکنده نوشتما.
